توضیحات تکمیلی
| وزن | 150 گرم |
|---|---|
| ابعاد | نامعلوم |
| سایز | 6×9 سانتیمتر, 9×12 سانتیمتر, 10×15 سانتیمتر, 13×18 سانتیمتر, 15×20 سانتیمتر, 20×30 سانتیمتر |
| جهت طرح | عمودی و ایستاده |
| کیفیت طرح و عکس | کیفیت خوب |
محدوده قیمت: 85.000 تومان تا 450.000 تومان
| وزن | 150 گرم |
|---|---|
| ابعاد | نامعلوم |
| سایز | 6×9 سانتیمتر, 9×12 سانتیمتر, 10×15 سانتیمتر, 13×18 سانتیمتر, 15×20 سانتیمتر, 20×30 سانتیمتر |
| جهت طرح | عمودی و ایستاده |
| کیفیت طرح و عکس | کیفیت خوب |
صادق هدایت (۲۸ بهمنِ ۱۲۸۱ – ۱۹ فروردینِ ۱۳۳۰)، نویسنده، داستاننویس و مترجمِ ایرانی بود. هدایت از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران و نیز روشنفکری برجسته بود. او را همراهِ محمدعلی جمالزاده، بزرگ علوی و صادق چوبک، یکی از پدران داستاننویسی نوین ایرانی میدانند.
بسیاری از پژوهشگران، رمانِ بوف کور او را مشهورترین و درخشانترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانستهاند. هرچند آوازهٔ هدایت در داستاننویسی است، ولی آثاری از متون کهن ایرانی مانند زند وهمن یسن و نیز از نویسندگانی مانندِ آنتون چخوف و فرانتس کافکا و آرتور شنیتسلر و ژان پل سارتر را نیز ترجمه کرده است. او همچنین نخستین ایرانیای است که متونی از زبان پارسی میانه (پهلوی) به فارسی امروزی ترجمه کرده است.
هدایت در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس در ۴۸ سالگی خودکشی کرد، و پس از چند روز، در قطعهٔ ۸۵ گورستان پر-لاشز به خاک سپرده شد. شمار آثار و مقالات نوشتهشده دربارهٔ نوشتهها، زندگی و خودکشی صادق هدایت گواهِ تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است. شمار بسیاری از سخنوران ایرانی نسلهای بعدی، از غلامحسین ساعدی و هوشنگ گلشیری و بهرام بیضایی تا رضا قاسمی و عباس معروفی و دیگران، هر یک بهنوعی کمتر یا بیشتر از کار و زندگی هدایت تأثیر پذیرفته و دربارهاش سخن گفتهاند. جایزهٔ ادبی صادق هدایت که بهدست بنیاد صادق هدایت برگزار میشود، سالانه تندیس هدایت را برای داستان برتر به یک اثر داستانی کوتاه و به زبان فارسی اعطا میکند.
صادق هدایت، در روزِ چهارشنبه ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ (برابر با ۱۸ فوریهٔ ۱۹۰۳ میلادی)، در تهران زاده شد. پدرش هدایت قلیخان (اعتضادالملک، فرزند نیّرالملک وزیر علوم، در دورهٔ ناصرالدین شاه) و مادرش زیورالملوک (نوهٔ عموی هدایتقلیخان، دختر حسینقلی مخبرالدوله) بود. جدّ اعلای صادق، رضاقلیخان هدایت طبرستانی از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتابهایی چون مجمع الفصحا و اجمل التواریخ بود. صادق کوچکترین پسر خانواده بود و دو برادر و دو خواهر بزرگتر از خود و یک خواهر کوچکتر از خود داشت. از برادرانش محمود خان، قاضی دیوان عالی کشور بود که در زمان نخستوزیری سپهبد رزم آرا، سمت معاون نخستوزیری را داشت. عیسی خان سرلشکر و از رؤسای سابق دانشگاه جنگ بود. هر دو برادر در هنر و ادبیات دستی داشتند. سپهبد حاجعلی رزمآرا همسر انورالملوک هدایت، شوهرخواهر صادق هدایت بود.
صادق هدایت در سال ۱۲۸۷ تحصیلات ابتدایی را در ۶ سالگی در مدرسهٔ علمیهٔ تهران آغاز کرد. در سال ۱۲۹۳ روزنامهدیواریِ ندای اموات را در مدرسه انتشار داد و دورهٔ متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز کرد؛ ولی در سال ۱۲۹۵ بهخاطر بیماری چشمدرد مدرسه را ترک کرد و در سال ۱۲۹۶ در مدرسهٔ سنلویی که مدرسهٔ فرانسویها بود، به تحصیل پرداخت. بهگفتهٔ خود هدایت اولین آشناییاش با ادبیّات جهانی در این مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی میداد و کشیش هم او را با ادبیّات جهانی آشنا میکرد. در همین مدرسه صادق به علوم خفیّه و متافیزیک علاقه پیدا کرد. این علاقه بعدها هم ادامه پیدا کرد و هدایت نوشتارهایی در این مورد انتشار داد. در همین سال صادق اولین مقالهٔ خود را در روزنامهٔ هفتگی (بهمدیریت نصرالله فلسفی) به چاپ رساند و بهعنوان جایزه سه ماه اشتراک رایگان دریافت کرد. همچنین همکاریهایی با مجلهٔ ترقی داشت. صادق در همین دوران گیاهخوار شده بود و به اصرار و پند بستگانش مبنی بر ترک آن وقعی نمینهاد. در سال ۱۳۰۳، درحالیکه هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود، یک کتاب کوچک انتشار داد: انسان و حیوان، که راجع به مهربانی با حیوانات بود و در سال ۱۳۰۶ کتاب فواید گیاهخواری او در برلین به چاپ رسید. تصحیحی از رباعیات خیام با نام رباعیات عمر خیام (با کتاب ترانههای خیام اشتباه نشود) بههمراه مقدمهای مفصّل در سال ۱۳۰۲ توسط کتابخانه و مطبعه بروخیم در تهران منتشر شد. در سال ۱۳۰۳ بود که صادق داستان کوتاه «شرح حال یک الاغ هنگام مرگ» را در مجلهٔ وفا، سال دوم، شماره ۶–۵ منتشر کرد.
صادق هدایت در جوانی گیاهخوار شد، و کتابی در اینباره بهنام فواید گیاهخواری نیز نوشت. او تا پایان عمرش گیاهخوار ماند. بزرگ علوی در اینباره مینویسد: یکبار دیدم که در کافه لالهزار، یک نانِ گوشتی را که به زبان روسی بولکی میگفتند، چونکه لای آن شیرینی است، گاز زد، و ناگهان چشمهایش سرخ شد، عرق به پیشانیاش نشست، و داشت بالامیآورد، که دستمالی از جیبش بیرون آورد و لقمهٔ نجویده را در آن تف کرد.
او باور داشت که انسان اگر بخواهد که دست از جنگ بردارد، باید نخست دست از کشتن و خوردن حیوانات بردارد.
همچنین او در بخشی از کتاب خود مینویسد: «شکی نیست که گوشتخواری باعث درندگی میشود. همهٔ کسانی که آرزومند پیشرفت اخلاقی و بهبودی حالتِ اسفناکِ جامعه بودهاند، در انتشار این عقیده کوشیدهاند. اگر دکان عرقفروشی، قصابی، ماهیگیری و مرغفروشی را میبستند؛ تا اندازهای صلح عمومی و برادری آدمیان صورت خارجی میگرفت. برای پیشرفت اخلاقی انسان آرزو بکنیم که خوراک خونین وَربیفتد و گیاهخواری جانشین آن بشود. اگر برتری حقیقی از قلب میآید، هرکسی باید از گوشتخواری دست بکشد، که نه دشوار است و نه غیرممکن میباشد. بیشتر آنهایی که بهانه میآورند، از روی نادانی و خرافات و ترس، این است که مبادا مضحک بشوند. باید گفت که حقیقت هنوز گیاهخواری اسباب تمسخر و ریشخندِ آنهایی است که حقیقتِ آن را نمیدانند؛ ما چهقدر به سادگیٔ نیاکان خودمان خندیدیم؟ روزی میآید که آیندگان به خرافاتِ ما خواهندخندید.»
هدایت در سالِ ۱۳۰۳ (۲۲ سالگی) از مدرسهٔ سن لویی دانشآموخته گشت و در همین سال بود که با تقی رضوی آشنا شد. در سال ۱۳۰۵ با اوّلین گروه دانشآموزان اعزامی به خارج راهی بلژیک شد و در رشتهٔ ریاضیاتِ محض به تحصیل پرداخت. در همین سال داستان «مرگ» را در مجلهٔ ایرانشهر شمارهٔ ۱۱، که در آلمان منتشر میشد به چاپ رسانید و مقالهای به فرانسوی به نام «جادوگری در ایران» در مجلهٔ لهویل دلیس، شمارهٔ ۷۹ نوشت. هدایت از وضع تحصیل و رشتهاش در بلژیک راضی نبود و میخواست که خود را به فرانسه و در آنجا به پاریس که آن زمان مرکز تمدن غرب بود برساند. سرانجام در اسفند ۱۳۰۵ پس از تغییر رشته و دوندگی فراوان به پاریس منتقل شد. در همین سال نسخهٔ کاملتری از کتاب انسان و حیوان و کتاب دیگری به نام فواید گیاهخواری با مقدمهٔ حسین کاظمزادهٔ ایرانشهر در برلین آلمان به چاپ رساند.
صادق هدایت در سال ۱۳۰۷ اقدام به خودکشی در رودخانهٔ مَرن (فرانسه) کرد، لیکن سرنشینان یک قایق او را نجات دادند. در همین دوران، در پاریس با دختری به نام ترز دوست بود. صادق در مورد خودکشیاش به برادرش محمود مینویسد: «یک دیوانگی کردم به خیر گذشت.» ادعا شده است که راجع به خودکشی نخستش توضیحی به هیچکس نداده است اما فرزانه سالها بعد از زبان هدایت (سالها بعد از خودکشی اولش) نقل میکند که علّت خودکشی مسائل عاطفی بوده است.
نخستین نمونههای داستانهای کوتاه هدایت در همان سال خودکشی نافرجامش صورت گرفت. نمایشنامهٔ پروین دختر ساسان، زندهبهگور و داستان کوتاه «مادلن» را در همین دوران نوشته است.
هدایت در سال ۱۳۰۹، بیآنکه تحصیلاتش را به پایان رسانده باشد، به تهران بازگشت و در بانک ملی (در قسمت محاسباتی و دفتر ارسال مرسلات) مشغول به کار شد. لیکن از وضع کارش راضی نبود و در نامهای که به تقی رضوی (که دوستیشان در دوران متوسطه آغاز شده بود) در پاریس نوشته است، از حال و روز خود شکایت میکند. دوستی با حسن قائمیان که پس از مرگ هدایت خود را وقف شناساندن او کرد در بانک ملی اتفاق افتاد. در همین سال مجموعه داستان زندهبهگور و نمایشنامهٔ پروین دختر ساسان را در تهران منتشر کرد. هدایت در این سال با مسعود فرزاد، بزرگ علوی و مجتبی مینوی آشنا شده و حلقهٔ دوستیای ایجاد میشود که گروه ربعه نامیده شد.
در آن دوران گروهی از نویسندگان و ادیبان فاخر بودند که به آنها ادبای سبعه میگفتند و بهگفتهٔ مجتبی مینوی «هر مجله و کتاب و روزنامهای که به فارسی منتشر میشد از آثار قلم آنها خالی نبود.» این هفت تن که در واقع بیشتر از هفت تن بودند شامل کسانی چون محمدتقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بدیعالزمان فروزانفر و محمد قزوینی میشدند. گروه ربعه این نام را برای دهنکجی به این افراد (که به نظر ایشان کهنهپرست بودند) انتخاب کردند. گفتوگو و دیدارهای گروه ربعه در رستورانها و کافههای تهران بود از آن جمله کافه قنادی رز نوار که در حدود سال ۱۳۱۰ پاتوق صادق هدایت و دوستان بهشمار میآمد. بعدها نیز افراد دیگری چون پرویز ناتل خانلری، عبدالحسین نوشین، غلامحسین مینباشیان و نیما یوشیج به گروه ربعه اضافه شدند. این گروه به فعالیتهای ادبی و فرهنگی پرداختند و آثاری چند در این سالها با همکاری همدیگر انتشار دادند. مینوی دربارهٔ این دوران میگوید: «ما با تعصب جنگ میکردیم و برای تحصیل آزادی میکوشیدیم و مرکز دایرهٔ ما صادق هدایت بود.»
سالهای ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴ برای هدایت دورانی پربار محسوب میشود و آثار تحقیقی و داستانی بسیاری انتشار داد. از جمله این آثار میتوان به مجموعهٔ انیران اشاره کرد که شامل سه داستان «فتح اسکندر» از ش. پرتو، «هجوم اعراب» از بزرگ علوی و «حملهٔ مغول» از صادق هدایت میباشد. این کتاب به ذبیح بهروز تقدیم شده است. مجموعهٔ داستانهای کوتاه سایهروشن (حاوی ۷ داستان)، نمایشنامهٔ مازیار با مقدمهٔ مینوی، کتاب مستطاب وغوغ ساهاب با همکاری مسعود فرزاد. (این کتاب در سال ۱۳۱۳ به چاپ رسید و در سال ۱۳۱۴ هدایت به خاطر آن به نظمیهٔ تهران احضار شد این شکایت از طرف مستقیمِ علی اصغر حکمت وزیرِ معارفِ وقت تنظیم شده بود و اینگونه صادق هدایت از اولین ممنوعالقلمهای تاریخِ سانسورِ ایران شد.). مجموعه داستانهای کوتاه سه قطره خون و چندین داستان کوتاه دیگر نظیر «گرداب»، «دون ژوان کرج»، «مردی که نفسش را کشت»، «صورتکها»، «چنگال»، «لاله»، «آفرینگان»، «طلب آمرزش»، «محلل»، «مردهخورها»، «عروسک پشت پرده»، چاپ نخست «علویه خانم» و همچنین سفرنامهٔ «اصفهان نصف جهان»، در این دوران به چاپ رسید.
هدایت هنگام سفرش به اصفهان در اردیبهشت ۱۳۱۱، برگهایی از سفرنامهاش به اصفهان را تحت نام «اصفهاننصفجهان» به رشتهٔ تحریر درآورد.
هدایت در سال ۱۳۱۵/۱۹۳۶ به دعوت دوستش شین پرتو، سفیر ایران در هند، راهی هند شد تا نسخهٔ فارسیِ فیلمی را که در آنجا در حال فیلمبرداری بود بررسی کند. در هند به فراگیری فارسی میانه نزد بهرام گور انکلساریا پرداخت که به ترجمهٔ شماری از متون پهلوی به فارسی نو انجامید. داستان «میهنپرست» ظاهراً بازتابی از تجربهاش در سفر دریایی به هند است. او همچنین کارنامهٔ اردشیر بابکان را در هند از پهلوی به فارسی ترجمه کرد.
در طی اقامت خود در بمبئی اثر معروف خود بوف کور راکه در پاریس نوشته بود پس از اندکی دگرگونی با دست بر روی کاغذ استنسیل نوشته، بهصورت پلیکپی در پنجاه نسخه انتشار داد و برای دوستان خود فرستاد؛ از جمله نسخهای برای مجتبی مینوی که در لندن اقامت داشت و نسخهای برای جمالزاده که آن زمان در ژنو بود. عدهای داستان بوف کور را برآمده از حالوهوای هند میدانند، ولی چنانکه از گفتوگوهای هدایت و فرزانه برمیآید هدایت کار روی این اثر را از سالها پیش آغاز کرده بود — بهقول هدایت در گلویش گیر کرده بود. در نسخهٔ پلیکپی که از بوف کور در هند انتشار داد نوشته بود که چاپ اثر در ایران ممنوع است. علاوه بر اینها هدایت دو داستان به زبان فرانسوی در هند به چاپ رساند (“Lunatique” و “Sampingue”).
هدایت پس از سفر به هند بهشدت در تنگنای مالی قرار داشته و خرج زندگیاش را شین پرتو تقبل کرده بود. همین فقر و شکست از بیاعتنایی جامعه سبب شد هدایت روی به طنزنویسی بیاورد و همین طنز تلخ زخمهای در سینهٔ وی را بیشتر هویدا میکرد.
هدایت در سال ۱۳۱۶ از هند به تهران بازگشت و دوباره در بانک ملی مشغول به کار شد. سال بعد از بانک ملی استعفا داده، در وزارت فرهنگ استخدام شد. او تا سال ۱۳۲۰ که متفقین ایران را اشغال کردند به فعالیتهای ادبی پرداخت و چندین داستان و مقاله انتشار داد. کارنامهٔ اردشیر بابکان را در مجلهٔ موسیقی و گجسته ابالیش (ترجمه از متن پهلوی) را جداگانه (در انتشارات ابن سینا) چاپ کرد. با وجود این بوف کور همچنان در ایران منتشر نشده بود.
در سال ۱۳۲۱ مجموعهٔ سگ ولگرد را انتشار داده، ترجمههایی از شهرستانهای ایران، گزارش گمانشکن و یادگار جاماسپ از پهلوی به فارسی صورت داد. بعد از ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ و پایان جنگ جهانی دوم انتقادهای اجتماعی صادق هدایت شدت میگیرد. داستان بلند حاجیآقا داستان کوتاه «آب زندگی» و مجموعهٔ ولنگاری که همه مضامین اجتماعی دارند در این دوران به چاپ رسیدند. علاوه بر این فعالیتها هدایت به نوشتن مقالههای نقد ادبی و ترجمهٔ آثاری از کافکا نیز پرداخت و در نشریههای مختلف به چاپ رساند. چند اثر دیگر پهلوی را هم ترجمه کرد. در سال ۱۳۲۴ هدایت سفری به تاشکند داشت و در انجمن فرهنگی ایران و شوروی از او تقدیر شد.
در این دوران بسیاری از دوستان هدایت از جمله علوی و عبدالحسین نوشین به حزب توده پیوسته بودند و در مجموع نشستوبرخاست وی با تودهایها بیشتر شده بود و حتی مقالاتی در روزنامهٔ مردم که ارگان حزب توده بود با نام مستعار به چاپ رساند. لیکن علیرغم اصرار سردمداران حزب هرگز به حزب توده نپیوست.
پس از پایان جنگ و پیشآمدِ کردستان و آذربایجان، هدایت از تودهایها هم، سرخوردهشد، و بیش از پیش به شرایط بدبین شد. بدبینیٔ او به شرایط در نامههایش به جمالزاده و شهید نورایی دیدهمیشود. به دیدگاهِ پیام یزدانجو، هدایت در این سالها امیدش به نوزاییٔ ایران و اشتیاقش به عظمتیابیٔ ایرانیان به یاریٔ خرافهستیزی، استبدادگریزی و روشناندیشی را از دست دادهبود.
در سال ۱۳۲۶ به نوشتن توپ مرواری پرداخت، ولی این نوشته، تا پس از مرگش چاپنشد. معروفترین نامِ مستعارِ او، که توپ مرواری هم با آن منتشر شد، هادی صداقت است. در ۱۳۲۷، برای مقدمهٔ کتابِ گروه محکومینِ کافکا با ترجمهٔ حسن قائمیان، مقالهٔ «پیام کافکا» را نوشت. در سال ۱۳۲۹ با همکاریٔ حسن قائمیان، داستان «مسخ» از کافکا را ترجمهکرد، و در مجلهٔ سخن منتشرکرد. در ۱۲ آذرِ همان سال، با گرفتن گواهیٔ پزشکی برای دریافت روادید، برای فروختن کتابهایش به فرانسه رفت. در همان اقامت در فرانسه، سفری به هامبورگ داشت و نیز کوششکرد به لندن برود که نشد. سرانجام در روزِ دوشنبهٔ ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ (برابر با ۹ آوریل ۱۹۵۱ میلادی)، در آپارتمانِ اجارهایاش — در خیابان شامپیونه در پاریس — با گاز، خودکشی کرد. او را نخستین نویسنده و ادیب ایرانی که خودکشی کرده است میدانند. وی چند روز پیش از خودکشی، بسیاری از داستانهای چاپنشدهاش را نابود کردهبود. هدایت را در قبرستانِ پرلاشزِ پاریس به خاک سپردند. مراسم خاکسپاریاش با شمار کمی از ایرانیان و فرانسویان برگزار شد.
طراح سنگ آرامگاهِ صادق هدایت، علی سردارافخمی، معمار ایرانی است.
من همان قدر از شرح حال خودم رَم میکنم که در مقابل تبلیغات آمریکاییمآبانه. آیا دانستن تاریخ تولّدم به درد کسی میخورد؟ اگر برای استخراج زایچهام است، این مطلب فقط باید طرف توجّه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها با منجّمین مشورت کردهام، اما پیشبینی آنها هیچوقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است؛ باید اول مراجعه به آراء عمومی آنها کرد چون اگر خودم پیشدستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قائل شده باشم. بهعلاوه، خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی میکند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آنها مناسبتر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر میداند و پینهدوز سر گذر هم بهتر میداند که کفش من از کدام طرف ساییده میشود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان میاندازد که یابوی پیری را در معرض فروش میگذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل میکنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجستهای در برندارد نه پیش آمد قابلتوجهی در آن رخ داده، نه عنوانی داشتهام، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بودهام بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبهرو شدهام. در اداراتی که کار کردهام همیشه عضو مبهم و گمنامی بودهام و رؤسایم از من دل خونی داشتهاند بهطوری که هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیانآوری پذیرفته شده است. رویهمرفته موجود وازدهٔ بیمصرف قضاوت محیط دربارهٔ من میباشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.
بیگانهستیزی و بهویژه عربستیزی، نژادپرستی، ضدیت با اسلام در جایگاه یک دین غیرایرانی، و همچنین پرستش ایرانِ باستان و ایرانِ دورهٔ ساسانی، در کارهای صادق هدایت دیده میشوند. از درونمایههای نوشتههای هدایت، میهنگراییٔ (ناسیونالیسمِ) ایرانیٔ او و تأثیرپذیریاش از چگونگیٔ ایرانِ روزگارِ خود است، که وی در رسالهٔ طنزآمیزِ کاروان اسلام (البعثة الاسلامیة الی البلاد الافرنجیة) به آن اشاره میکند.
گرچه صادق هدایت در میانسالی و برپایهٔ برخی از نوشتههایش همچون «۸۲ نامه به حسن شهید نورایی» (بنگرید به صفحهٔ صادق هدایت در ویکیگفتاورد) منتقد و معترض به جامعه و فرهنگ ایران نیز بود، تا جایی که از دستاوردهای نهضت آذربایجان نیز دفاع میکرد (نامهٔ شماره ۱۱). اعتراضها و انتقادهای هدایت به مرحلهٔ نفرت از جامعهٔ ایرانی و دستانداختنِ میهنپرستی رسیدهبود: «همهٔ دزدها و قاچاقچیها میهنپرست هستند» (نامهٔ شماره ۳۱). «ایرانیها خودشان را فرانسویٔ شرق میدانند و گمان میکنند خیلی باهوشند، اما ملتی به حماقت اینها کمتر دیده شده است» (نامهٔ شماره ۴۱).
عمدهترین ویژگی ساختاری و محتوایی نوشتههای هدایت را میتوان چنین برشمرد:
هنوز بررسیای ثبت نشده است.
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.